حکومت از پايين، مقاله منتشرنشده از مهدی بازرگان
رسا نیوز: به نقل از ميزان نيوز:
اگر تمام مردم مملکت در يک رفراندوم آزاد طبيعی جمع شده تومارها امضا کنند که ما طرفدار دموکراسی و آزادی هستيم باز هم تا واقعاً و عملاً عوض نشده باشند آن حکومت و مملکت، دموکراسی نخواهد شد. دموکراسی در جنبه اخلاقی و اجتماعی آن يعنی اينکه مردم حقيقتاً به يکديگر علاقه و احترام داشته برای سايرين از صميم قلب حق نظر و آزادی و مخصوصاً ارزش قائل باشند.
ادامه مطلب
سعید حجاریان: مردم ایران دیگر به دیکتاتوری تن نمی دهند
رسا نیوز: به نقل از نوروز:
روز دوشنبه جمعی از دانشجویان دانشگاه علم و صنعت با سعید حجاریان عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت دیدار و گفتگو کردند، در این دیدار حجاریان با بیان دغدغه های خود در خصوص حکومت دینی و دین حکومتی و آسیب های آن در دوران گذار سخن گفت، وي در بخشي از سخنانش تاكيد كرد: تبدیل اسلام حقیقت به اسلام هویت، امری بود که در ایران اتفاق افتاد.
ادامه مطلب
یکصد و بیست و پنجمین سالروز تولد دکتر محمّد مصّـدق مبارک باد
مصّدق ، پیشوای آزادی
رسا نیوز: به نقل از عصر نو:
بسیار تیر ها که رها شد به پیکرش
بسیار سنگ ها که شکستند بر سرش
او ، همچنان رهائی مردم را
فریاد می کشید.
فریدون مشیری
بیست و نهم اردیبهشت ماه ، یکصد و بیست و پنج سال از تولد دکتر محمد مصدق ، آموزگار آزادی ایران می گذرد. مصدق جاودانه است. مصدق در وجود همهء مبارزان ضد استبدادی و ضد استعماری زنده است.
مصدق همه جا هست. آن کس که دموکراسی و آزادی را می طلبد ، آن کس که تنها تعین کننده سرنوشت انسانها را اراده ملت می شناسد ، مصدق را در وجود خود دارد و تا بر کنده شدن ریشه های اسارت و وابستگی ، تا برقراری استقلال و دموکراسی و عدالت اجتماعی ، تا دفع استبداد و تحقق آزادی همه جا خواهد بود.
مصدق پیام آور آزادی و فریاد خشم مردمی است که آوای حق طلبانه اش هنوز و شاید برای همیشه درایران و جهان در گوشها طنین می اندازد.
امّا چرا مصدق از ایران برخاست ؟
ادامه مطلب
روزنامه كيهان، ويترين زشتتر نماي نظام
احمد زیدآبادی
حدود هفت سال پيش هنگامي كه بازجو از من پرسيد؛ نظرت در باره كيهان چيست، بيدرنگ در پاسخش نوشتم: كيهان روزنامهاي است كه اموال عمومي را تباه ميكند و نفرت ميآفريند.
چند ماه پس از آن نيز، وقتي كه بازجو مطلبي را در زندان 59 نشانم داد تا در باره آن اظهار نظر كنم، پرسيدم، در كجا به چاپ رسيده است؟ ابتدا از معرفي منبع مطلب خودداري كرد و چون با اصرارم روبرو شد، گفت: در روزنامه كيهان!
ادامه مطلب
عباس عبدی
رسا نیوز: به نقل از آینده
در چهارمين روز سال نو كه مردم در تعطيلات نوروزي هستند، تصويب قطعنامه جديد خبر خوشايندي نبود، اگرچه قابل انتظار بود. عليرغم آنكه نوشتن را تا پايان تعطيلات متوقف نموده بودم، اما در غياب مطبوعات نپرداختن به اين موضوع مهم پسنديده نيست.
ادامه مطلب
عماد باقی
در عصر ما دگرگونيهاي فراواني رخ داده است. تكنولوژي جايگاه مؤثري در زيست فردي و جمعي ما يافته است. رسانهها و در صدر آن تلويزيون يكي از آنها است. اگر در گذشته وراثت و محيط و خانواده را سه عامل اصلي شكلگيري شخصيت و تعليم و تربيت ميدانستند امروزه ميتوان تلويزيون را هم بهعنوان عامل چهارمي بر آنها افزود. مشكلات اين رسانه در جامعه ما موضوع مقاله گسترده و جداگانهاي است.
ادامه مطلب
زماني براي بازگشت
احمد زیدآبادی
وطن آبستن تحولات سرنوشت سازي است. ممکن است گردباد تحولي که در پيش است، برخي از موانع سخت روياروي توسعه و پيشرفت را از سر راه کشور بردارد و ما را بدون تحمل هزينه اي سنگين در مسير آرام و مطمئني براي رسيدن به جايگاه طبيعي مان در جامعه جهاني قرار دهد. متاسفانه عکس اين موضوع نيز صادق است.
توفان تحول احتمال دارد شيرازه کشور را از هم بپاشد و مردم ما را با سرنوشتي به غايت تلخ و ناگوار روبرو کند.
ادامه مطلب
زنان در زندان
احمد زيدآبادي
"اگر چند مجرم آزاد باشند بهتر از آن است که يک بي گناه در بند باشند." اين سخن اميرالمومنين علي است، اما ظاهرا اصول گرايان مدعي پيروي از ايشان، علاقه و اصرار زيادي دارند که درست عکس اين سخن عمل کنند.
ادامه مطلب
آیا سنگسار مساله مردان است؟
دکتر جویسلین ا. اسکات
وکیل دادگستری در استرالیا و متخصص حقوق بشر
برگردان: شاهپور س.
در تمام دنیا زنان مسئولیت سنگسار شدن، کتک خوردن، مورد اهانت و بد رفتاری قرار گرفتن، مورد تجاوز قرار گرفتن یا تحت سوء استفادة جنسی واقع شدن، سوزانده شدن، اسید پاشی، معلول شدن و به عنوان همسر از نظر روحی نابود شدن را به عهده میگیرند. ما قبول میکنیم که اینها همه مسائل زنان است.
ادامه مطلب
آزادي بيان در ايران و برنامه هسته اي
احمد زيدآبادي
ايرانياني که به دلايل گوناگون مجبور به ترک وطن شده و در ديار غربت زندگي مي کنند، نگاه متفاوتي نسبت به حدود آزادي در جمهوري اسلامي پيدا کرده اند. برخي از هموطنان که بخصوص تحت فشارهاي طاقت فرساي دهه 60 جلاي وطن کرده اند، هنوز هم شرايط ايران را چيزي شبيه جهنم ترسيم مي کنند، آنچانکه گويي روزانه هزاران تن را به دليل اظهار نظر يا فعاليت محدودشان در ملاءعام گردن مي زنند. برخي ديگر از هموطنان که جزو مهاجران سال هاي اخيراند، با مقايسه ايران با بعضي کشورهاي کوچک و توسعه نيافته منطقه، شرايط سياسي در ايران را چندان هم نااميد کننده نمي دانند و حتي معدودي از آنها، حداقل آزادي ها براي فعاليت هاي معمول سياسي در ايران را تامين يافته تلقي مي کنند. نيازي به توضيح ندارد که ايران جهنم مورد ادعاي برخي از گروههاي اپوزيسيون خارج از کشور نيست و هنوز مي توان در ايران در خلوت و جلوت، سياست هاي نظام را به چالش کشيد، البته به شرط آنکه چنين حرکتي، تکرار نشود، سازمان نيابد، موج ايجاد نکند و سرانجام اينکه بر نقاط فوق العاده حساس نظام، انگشت نگذارد.
با همين توضيح مختصر مي توان ادعاي دسته ديگري از هوطنان را که مدعي وجود حداقل آزادي ها براي انجام فعاليت هاي عادي سياسي در ايرانند، باطل دانست.
ادامه مطلب
حبیب الله پیمان
نسبت به شرايط حاکم در هر جامعه در وهله اول دو گرايش کلي وجود دارد. افراد و گروه هايي به دلايل و انگيزه هاي مختلف خواهان تغيير «وضع موجود»اند و افراد و گروه هايي در برابر اين خواسته مقاومت نشان داده، در حفظ «وضع موجود» مي کوشند.
ادامه مطلب
شاهو سیده: انسانها از هر رنگ و هر نژاد در مقابل یک دیگر برابرند ومسئول
٨ مارس نزدیک است. باید این روز را به روز گسترده ترین اعتراضات علیه حاکمان با محوریت اعتراض به زن ستیزی حکومت ها و خواست محوری برای برابری حق زنان و آزادی آنان در جوامع تبدیل کرد. ٨ مارس تنها روز اعتراض زنانه نیست، روز اعتراض همگانی علیه حکومت های آپارتاید جنسی است. ٨ مارس امسال را باید به روز لغو نابرابری و آزادی تبدیل کنیم.ایرانی ها هر جای دنیا که باشند به صورتی غیر قابل انکار به ایران مربوطند چه بخواهند و چه نخواهند...
ادامه مطلب
ديروز اکبر محمدی، امروز احمد باطبی و فردا...؟
من اگر برخيزم / تو اگر برخيزی / همه بر می خيزند.
من اگر بنشينم / تو اگر بنشينی / چه کسی برخيزد ؟
چه کسی با دشمن بستيزد ؟ / چه کسی /
پنجه در پنجه هر دشمن ِ دون / ــ آويزد
«حميد مصدق»
از فروردين تا اسفند ماه ۱۳۸۵ حد اقل هزار نفر از فعالان سياسی دستگير شده و بعد از دستگيری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به سلول انفرادی و بازداشتگاههای نامعلوم منتقل شده اند.
ادامه مطلب
مرضيه مرتاضي لنگرودي
نقش زنان در جنبشهاي يکصد سال اخير در ايران نقشي پر رنگ و غير قابل انکار است و نمي توان آن را ناديده گرفت. در مقايسه تاريخي جنبشهاي اخير ايران و جنبش اصلاحات براي درک ميزان موفقيت يا شکست مبارزات زنان عليه تبعيض و نابرابري هاي حقوقي و قانوني به چند عامل مهم بايد توجه کرد:
١- حجم انواع مطالبات و نسبت آنها با عرف و سنتهاي اجتماعي در ايران
٢- ميزان درک و همراهي مردم با مطالبات زنان
٣- حجم مقاومتها و عدم همکاري مردم با مطالبات زنان.
٤- حجم همراهي يا مقاومت حاکميت در برابر مطالبات زنان.
با توجه به عوامل فوق بطور خلاصه نگاهي به مبارزات و نحوه شکل گيري و فرايند تحقق مطالبات زنان در يکصد سال اخير مي اندازيم.
ادامه مطلب
محکوم نمودن سياست هسته ای بحرانزای رژيم جمهوری اسلامی، خواست توقف غنی سازی اورانيوم و نظارت کامل آژانس بين المللی بر انرژی اتمی و همکاری با آن، مخالفت با دخالت و حمله نظامی به ايران و سياست بديل سازی قدرت های بزرگ به جای دفاع از حق مردم ايران در تعيين سرنوشت خود، ميبايست با خواست افزايش حمايت بين المللی از مبارزات دمکراتيک مردم ايران همراه شود.
ادامه مطلب
|
مهرانگیز کار
سرانجام اتفاق افتاد. راهيان دهلي، آن سه زن که عازم بودند تا در کارگاه هاي آموزشي دهلي روزنامه نگاري بياموزند، بازداشت شدند و پس از بازجويي، به آنها گفته شد که به اتهام "اقدام عليه امنيت ملي" محاکمه خواهند شد. براي بسيار کسان که مي دانند روزنگاري به صورت علمي با هدف هاي دموکراتيک در ايران جرم است، موضوع شگفت انگيزي نبود. حتي قابل پيش بيني هم بود.
ادامه مطلب
اعدام در قوانین ایران - محارب و مفسد فی الارض
به ابتکار انجمن پن سوئد، در تاریخ ۲۶ اکتبر ضمن یک گردهمایی از مجازات اعدام در جهان انتقاد شد با این تأکید که اعدام مجازات نیست، بلکه خشونت بر ضد حیات انسان است که صورت قانونی پیدا میکند. قرار بود در آن جلسه من حاضر بشوم و از انواع اعدام که در قوانین جزایی ایران پیش بینی شده است سخن بگویم. چون نتوانستم در آن جلسه حضور یابم، ضمن چند یادداشت موارد و شکلهای گوناگون و متعدد اعدام در قوانین جزایی ایران را بر میشمارم.
ادامه مطلب
گزارشي از يك پژوهش جامعه شناختي و حقوقي در دست اجرا درباره اعدام هاي 27سال گذشته در ايران
سومين كنگره جهاني «عليه حكم اعدام» با حضور شش نهاد حقوق بشري غيردولتي از اول تا سوم ماه فوريه سال 2007 ميلادي( 12 تا 14 بهمن ماه سال جاري) در پاريس برگزار شد. به گزارش خبرگزاري "ايلنا"(30/10/1385) از نكات قابل ذكر در خصوص برگزاري اين كنگره، حضور و مشاركت يك سازمان حقوق بشري غيردولتي از ايران به نام «پاسداران حق حيات» در برگزاري اين كنگره است. براي نخستين بار است كه از يك نهاد حقوق بشري غيردولتي از ايران براي مشاركت در برگزاري يك سمينار بينالمللي در زمينه حقوق بشر دعوت به عمل ميآيد.
عمادالدين باقي تنها سخنران ايراني كنگره بود كه به دليل ممنوع الخروجي مجدد نتوانست در آن حضور يابد ووكيل او به همراه برادرش از جانب وي براي حضور در همايش و خواندن مقاله(يا به قول سايت خبري گنگره «پيام باقي»)به پاريس رفتند.در زير متن كامل نوشته باقي كه در كنگره خوانده شده است مي آيد:
پيش از هر چيز ياد مرحوم عثماني را كه در راه مبارزه با مجازات اعدام كوشش بسيار كرد گرامي ميدارم.
او در همايش قبلي كه در سال 2004 در تورنتو برگزار شد در ميان ما بود و امروز نيست.
براي همايش تورنتو پژوهش گسترده اي را درباره اعدام در ايران پس از انقلاب آغاز كرده بودم. اين دوره از 1979 تاكنون 27 سال ميشود.مدت اجراي اين پروژه با توجه به محدوديت ها ومشكل دسترسي به منابع در ايران سه سال پيش بيني شده بود و اميد است تا پيش از پايان سال جاري ميلادي به پايان برسد. در سال 2004 بخش كوچكي از اين پژوهش كه محدوده زماني 4ساله را در بر مي گرفت آماده شده بود كه به همايش تورنتو ارائه گرديد و به دليل ممنوعالخروج شدنم مقاله بدون حضور من ارايه شد. شيوه كار آن مقاله و جدول اطلاعات آن البته از آن پس الگوي كار برخي از فعالان حقوق بشر ايران در زمينه اعدام قرار گرفت. پژوهش من مبتني بر تهيه جدولي از نام محكومان به اعدام است كه در اين جدول براي هر فرد تا حد امكان اطلاعاتي درباره سن، جنس، شغل، محل سكونت، تحصيلات، تاريخ و محل صدور حكم، تاريخ تاييد ديوانعاليكشور، محل صدور، تاريخ اجرا، نوع حكم (قصاص، محاربه، زنا و سرقت مسلحانه و ...) محل اجراي حكم و نحوه اجرا و منبع دادهها ذكر شدهاست. اين كار بسيار عظيم است. اگر براي مثال ميانگين روزنامه هاي مورد بررسي 4 روزنامه كثيرالانتشار به عنوان بخشي ازمنابع در 27 سال گذشته مورد بررسي قرار گيرند گويي 108 سال آرشيو يك روزنامه را ورق زده و مطالعه كردهايم. اين در حالي است كه منابع ديگري از قبيل نسخه اصلي احكام صادره دادگاهها يا مصاحبه با برخي وكلا و خانوادههاي محكومان نيز مورد استفاده قرار گرفتهاند.
ضرورت: يكي از مهمترين دلايل انجام اين پژوهش، هويت بخشي به آمار و ارقام است. اعداد و ارقام همان اندازه كه گويا و روشنگر هستند مي توانند اغواگر و بلكه خطرناك باشند. براي جلوگيري از اغواگري اعداد بايد« قرباني» شناسايي شود. تاكيد بر شناسايي قرباني از اين روست كه هر قرباني سرگذشت و تاريخ دارد. كتاب زندگي هر قرباني و دنياي عاطفي و ذهني او و خانواده و كاميابيها و ناكاميهاي زندگياش به تنهايي از جهاني آموزنده حكايت ميكند كه هر كدام مي تواند سناريويي از يك زندگي و تجربه بشري را نشان دهد و ما در هنگام خواندن صفحات آن زندگي در غم و شاديهايش شريك شويم و به خوبي بفهميم كه هر يك از قربانيان، انساني چون خود ما هستند. همانگونه كه ما زندگي را دوست داريم آنها نيز زندگي را دوست دارند و اگر ما در شرايط آنها قرار داشتيم شايد همان سرنوشت را پيدا ميكرديم. اعداد و ارقام كلي و مبهم ما را به درون جهان واقعي قرباني راه نميبرد و گويي از مرگ هزاران موجود بي هويت و مرگ و كشتن گله وار مورچگان سخن رانده ميشود كه هيچ احساس و انديشهاي را برنميانگيزد اما شناخت تكتك آدمها و چرايي هاي جرم و جنايت و اعدام آنهاست كه آموزنده است و راه درك مسئله و جلوگيري از جنايت و در نتيجه اعدام انسانها را مسدود ميكند.
سالهاست كه مورخان و سياستمداران از هيبت و ابهت اعداد سودهاي بسيار جستهاند. مثلا گفته ميشود در جنگ جهاني بيست ميليون و در انقلاب الجزاير يك ميليون و در كورههاي آدم سوزي هيلتر 6 ميليون يهودي ودر قتل عام ارامنه به دست عثمانيان بيش از يك ميليون و در انقلاب ايران بيش از 65هزار تن كشته شدهاند.هرچند همه اين مثال ها همانند نيستند وبرخي صحيح و برخي اغراق آميزند اما كلي و مبهم بودن آنها موجب تاييد يا انكار بي دليل و ايجاد مناقشات بيهوده مي شود. اين اعداد همواره توسط كساني مورد استفاده و اعتماد بودهاند بدون اينكه كسي بداند يا بتواند دريابد كه آنها چقدر صحت دارند. تنها با شناخت نام واقعي تك تك قربانيان و هويت آنان است كه اين آمار نيز هويت مييابند. ارقامي هميشه مورد استناد قرار ميگيرند و نتايج مهمي از آن به دست ميآيد كه در برابر مناقشههاي جدي تاب مقاومت ندارند و يا اگر پژوهشگري درمقام فهم حقيقت برآيد ممكن است به نتايج كاملا متفاوتي دست يابد. به عنوان مثال برخي از مورخان و مستشرقان براي اينكه نشان دهند پيامبر اسلام با خشونت وشمشير اسلام را بسط داده است، از هزاران كشته در جنگ هاي پيامبر سخن گفتهاند اما پژوهشهاي انجام شده نشان مي دهد كه در تمام جنگهاي پيامبر اسلام جمعاً حدود 1500تن از دو طرف نبرد كشته شدهاند(قرباني.475).
همچنين پس از انقلاب ايران در سال 1979 رهبر انقلاب ايران گفت كه ما با بيش از شصت هزار كشته به پيروزي رسيديم. پس از آن نيز كتابها و منابع و سازمانهاي مختلف حكومتي رقم بيش از 60 هزار كشته را كراراً بازگو كرده اند واين آمار به خبري متواتر و بلا ترديد و ثابت شده تبديل گرديد. حتي ميشل فوكو كشتههاي ميدان ژاله درروز 17 شهريور 1357 (( 8september1978در تهران را از دو هزار تا چهار هزار نفر ذكر كرده است. در حاليكه 64 تن كشته شده بودند. عليرغم اين آماررسمي، در تحقيقي كه انجام دادم دريافتم نه فقط قربانيان انقلاب در جريان انقلاب 79 و 1978 بيش از 60 هزار نفر نيست بلكه در تمام طول 15سال پيش از انقلاب از جنبشهاي سياسي 1964 تا 1979 تعداد كل كساني كه در تظاهرات و يا در درگيريهاي چريكي و يا آتشسوزي سينما ركس آبادان كشته شدند بعلاوه فعالان سياسي كه اعدام گرديدهاند جمعاً 3164 نفر است و اين دادهها به تفصيل در پژوهشي كه پيرامون انقلاب اسلامي سال 1357(1979) انجام داده بودم منتشر و پس از بيست سال و اندي از انقلاب موجب حيرت همگان شد. البته اين رقم موجب تبرئه رژيم شاه نميشود. به هر حال رژيم شاه درهمين 15 سال تعداد105 زنداني سياسي را اعدام كردهاست و با در نظر گرفتن آمار اعدامها درتمامي طول دوره سلطنت پهلوي پدر وپسر به رقمي بسيار بالاتر خواهد رسيد. مضاف بر اينكه در خصوص جان و كرامت انسان ،معيارها ،كمي نيست زيرا به قول قرآن كشتن يك انسان نيز مانند كشتن همه انسانهاست. كميت گرايي در باره جنايت(به اين معنا كه از اهميت و قبح جنايت بكاهد) نيز خود جنايتي ديگر است. هنگامي كه كتاب من تحت عنوان «بررسي انقلاب ايران» منتشر شد بسياري از مدافعان رژيم گذشته ازبحث آن درباره آمار قربانيان انقلاب استقبال كردند و دست به بهرهبرداري تبليغاتي و سياسي زدند. با توجه به اينكه در زمان شاه در طول 15 سال 3165 تن از مخالفان حكومت در جريان مبارزه چريكي يا تظاهرات سياسي كشته شدهاند كه حدود 105نفرآنها زنداني سياسي بوده اندكه اعدام گرديدهاند (تعداد اعدامهاي غير سياسي در زمان شاه بسيار بيش از اين است)مدافعان رژيم گذشته با استناد به پژوهش من مي گفتند اما در زمان جمهوري اسلامي فقط در سال 1367 صدها نفر اعدام شدهاند. به جزييات بحث و اينكه تفاوت اين دو حادثه و دو زمان چيست فعلا كاري ندارم و اصل سخنم اين است كه كشتن يك انسان يا هزار انسان، هر دو جنايت است و با كاهش آمار، تغييري در اصل مسئله پديد نميآيد و از عظمت جنايت كاسته نميشود. گفته ميشود كه پس از بازداشت صدام حسين، جلال طالباني رهبر كردهاي عراقي به ملاقات وي رفت. صدام به او گفت چه مي خواهد؟ طالباني پاسخ داد فقط مي خواهم محل گور دستهجمعي يكصد و هفتاد هزار كرد را كه اعدام كرده ايد نشان دهيد. علي شيميايي دستيار صدام گفت ما فقط 124 هزار تن را كشتيم نه 170 هزار تن! او گمان ميكرد با اين سخن از عظمت گناه و جنايت كاسته ميشود.
اگر در پژوهش معلوم شد در 17 شهريور 1357 تهران 68 تن كشته شده اند نه دو هزار تن به گمان من اهميت اين رقم 64 كشته از آن دو هزاركشته بيشتر است زيرا در اينجا عدد 64 هويت دارد و از 64 انسان شناسنامه دار و مشخص سخن مي گويد نه از دو هزار قرباني نامشخص.
درباره تعداد زندانيان سياسي در زمان شاه نيز رقم 110 هزار زنداني سياسي توسط نهادهاي بين المللي حقوق بشر مطرح شد و برخي مطبوعات غربي از 110 هزار تا 200 هزارنفر را نيز نوشتهاند.اين آمار تاثير زيادي در افكار عمومي ايران و جهان و تشديد جو انقلابي بر جاي نهاد حال آنكه پس از انقلاب معلوم شد اساساً ظرفيت تمام زندانهاي كشور براي انواع زندانيان عادي و سياسي 37 هزار نفر بيشتر نبوده است اما مخالفان سياسي رژيمها همواره در اخبار خود اغراق ميكنند تا به حكومت هر چه بيشتر آسيب برسانند. درباره آمار اعدام در ايران پس از انقلاب نيز سخنهاي بسياري گفته شده و آمارهزاران نفر را ذكر كردهاند اما واقعيت چيست؟ اين آمار چقدر دقيق و واجد هويت هستند؟ ما نبايد اشتباه زمان شاه را تكرار كنيم. بايد نام قربانيان را با اطلاعات دقيق و مستند شناسايي كرد و به «قرباني» و «آمار» هويت بخشيد به گونهاي دوست و دشمن در مورد آن نتوانند اختلاف كنند.ارقام مجرد كه كلي و مبهم اند نه تنها مشكلي را حل نمي كنند كه بر مشكل مي افزايند و امكان مخدوش كردن حقيقت را براي قرباني كنندگان فراهم مي سازند. بي دليل نيست كه سالهاست براي شناسايي تكتك قربانيان هولوكوست و اردوگاههاي مرگ استالين تلاش ميشود زيرا نام هر قرباني كه مشخص شود كتمان جنايت دشوارتر است.
2- آماراعدام ها در ايران همواره دستخوش اختلافات موافقان و مخالفانش بوده است بنابراين هويت بخشي و يا اعتبار بخشي به آمار مي توانداختلاف در اصل واقعه را مرتفع سازد و هنگامي كه دو جريان موافق و مخالف در اصل وقوع مسئله توافق داشتند راه براي تحليلهاي متفاوت گشوده ميشود كه كمكي به فهم موضوع است.براي تحليل درست پديده اعدامها در ايران نخست بايد تكليف اصل مسئله را روشن كرد سپس به فهم آن پرداخت. يكي از ابزارهاي ضروري براي فهم و درك درست هر پديده ومسئلهاي در اختيار داشتن اطلاعات آماري روشن است.
نه تنها از نظر مطالعه تاريخي و تاريخنگاري بلكه از منظر تحليلي و جامعهشناختي نيز توليد اطلاعات درست به زبان آمار براي فهم هر پديده ضرورت دارد.
هويت قرباني و نظم عمومي: دريافت و پردازش دادههاي جزيي و مشخص مي تواند به نگاهي ژرفتر در مورد پديده هاي «خشونت» و «قرباني» و «مجازات مرگ» بينجامد وبه ما ياري دهدكه سهم اجتماع را نيز در بروز جنايت و قرباني شدن قرباني و مجازات اعدام دريابيم. جامعه اي كه در جنايت سهيم است ميكوشد فرافكني كند و شايد ناخواسته همه گناهان را به گردن يك يا چند تن بيفكند. با چند مثال ميتوان اين موضوع را از چند زاويه نگريست.
محكومان بمبگذاري در اهواز: عدهاي از افراد به اتهام مباشرت يا معاونت در بمبگذاريهاي سال گذشته در شهر اهواز محكوم به اعدام شدهاند. از يك منظر ميتوان گفت نه تنها خود مرتكبين جرم و نه تنها حكومت كه تكتك شهروندان و خود ما نيز در برابر اين حادثه ناگوار مسئول هستيم. معمولا ما آنقدر خود را بيارتباط با حادثه ميدانيم كه حتي به ذهنمان نيز خطور نمي كند كه شريك جنايت باشيم زيرا ما نه مجرم را ونه قرباني را نميشناسيم. ما با پذيرش فوري اينكه عدهاي با هدايت بيگانگان سازماني براي براندازي تاسيس كردهاند از كنار مسئله عبور مي كنيم. اما با نگاهي دقيقتر و شناخت هويت عاملان حادثه و سرگذشت شخصي شان به حقايق مهمتري دست مييابيم. افرادي را ميبينيم كه سالهاست در فقر و رنج زيستهاند در حالي كه روي معدن طلاي سياه خوزستان زندگي ميكنند.عده اي از آنها با حضور در انتخابات و روشهاي اصلاحگرايانه و كوشش براي تعيين نماينده واقعي خود در پارلمان يا شوراها ميخواستند حقوق خويش را استيفا كنند اما اين راه ها سودي نبخشيد و هنگامي كه نتوانستند از اين راه به حقوق خود دست يابند دچار سرخوردگي شدند.احساس وجود انسدادسياسي يااجتماعي،فقر ، محروميت(به مفهومي كه در تئوري ناكامي =پرخاشگري گفته مي شود)، سرخوردگي و تحقير دو واكنش در پي دارد. يا افسردگي و انفعال يا پرخاشگري. اما سهم ما چيست؟ اگر ما به بركت درآمدهاي نفتي از آب و برق و رفاه معمولي برخورداريم كه منابع آن زير پاي مردماني است كه خود محرومند و اگر در برابر تبعيض و نابرابري سكوت نميكرديم اين حادثه به وجود نمي آمد.
دهه 60: در پژوهشي كه در دست اجراست آمار مجازات اعدام در دهه اول انقلاب بسيار بالاست. از آنجا كه در جوامعي نظير ايران تفكر سنتي ضد دولتي در ميان روشنفكران و مردم همواره وجود داشته است آسانترين راه اين است كه گناه را به گردن حكومت افكنده و همه چيز را خاتمه يافته تلقي كنيم و در ميان دولتمردان و حتي كارمندان آن در پي يافتن مقصر باشيم. فراموش نمي كنم روزي كه آيت الله خلخالي درگذشت ( مشهور است در دهه نخست انقلاب احكام اعدام بسياري را در مورد بازماندگان رژيم شاه و نيز قاچاقچيان مواد مخدربدون رعايت تشريفات دادرسي عادلانه صادر و اجرا كرد) بسيار در مذمت او گفتند و نوشتند اما همان زمان در ميان جمعي منتقد يادآور شدم كه گويي همه ما فراموش كردهايم كه به نوعي در جنايات شريك بودهايم و فرافكني ميكنيم.امروز چنان سخن ميگوييم كه گويي در آن سال ها تمام جمعيت ايران يكپارچه مخالف اعدامها بودند و فقط يك تن به اتكاي قدرت حكومت اعدام ميكرده است. اما واقعيت چه بود؟ در آن سالها شعار «اعدام بايد گردد» جزو اوراد و اذكار عمومي شده بود. در تظاهرات و راهپيماييها پيوسته خلخالي را بخاطر اعدام تشويق و تحسين ميكردند.حتي بسياري از گروههاي اپوزيسيون و ناراضي امروز در آن زمان بر مجازات و اعدام بازماندگان رژيم شاه پافشاري داشته يا آن را مورد حمايت قرار مي دادند. به همين دليل است كه«ضعف حافظه تاريخي » و يا « تضعيف حافظه تاريخي» موجب كتمان جنايت و تكرارآن ميشود. همان حاكم شرع اگر در سال1385(2006 ميلادي) همان اختيارات را هم داشت امكان نداشت قادر به آن اعدامها باشد زيرا امروز هرچند هنوز روحيه انتقام وموافقت با اعدام ومجازات هاي خشن بالاست اما جامعه ايراني نسبت به دهه اول انقلاب حتي اعدام برخي مجرمان را به آساني نميپذيرد لذادر ايران امروز رييس قوه قضاييه، چه به دليل عقايد خود و چه به دليل اينكه جامعه مانند گذشته نميپذيرد سالهاست اذن اعدام افراد زيادي را امضا نكرده است. لذا تا تاريخ6جولاي2003(15/4/1382)بجز ساير محكومان به اعدام فقط 1363نفر محكوم به قصاص در زندان هاي كشور تحمل حبس كرده ومنتظر اجراي حكم بوده اند(از اين تعداد138نفر در زندان رجايي شهردر شهر كرج،204نفر در زندان قصر در تهران و124نفر در شهر شيراز بوده اند).با توجه به اينكه از آن زمان تاكنون تعدادكمي از احكام فوق اجرا شده ولي تعدادبيشتري حكم اعدام و قصاص صادر گرديده است مي توان گفت اكنون در زندانهاي ايران بيش از 1400 نفر در انتظار حكم اعدام وجود دارد(افرادي كه در طول چندسال گذشته حكم اعدام يا قصاص براي آنها صادرشده ولي تاكنون اجرا نگرديده است)زيرا در دهه نخست پس از انقلاب جامعه براحتي ميپذيرفت و امروزبه آساني گذشته نميپذيرد.
نقش افراد در جنايت، يكسان نيست. در آن زمان احكام سنگسار فراواني اجرا شد. كساني كه در مراسم اعدام در ملاء عام يا درمراسم سنگسار شركت جستند، آنكه سنگ پراني كرد و آنكه نظاره كرد به نوعي مقصرند وآنكه با چنين روشي مخالف بود اما مخالفت خويش را ابراز نكرده و سكوت كرد به نوعي ديگر مقصراست. همه شريك جنايتاند چه سنگانداز و چه تماشاگر و چه ناراضي، اما در درجات مختلفي از شدت و كم و زيادي تقصيرند.يكي از نظر قانوني تقصير دارد و ديگري از نظر اخلاقي،بعبارت ديگر كار يكي جرم است و كار ديگري گناه.مي توان ادعا كرد حكم فوق يك حكم كلي است وشامل بي تفاوتي شهروند امريكايي و اروپايي در برابر فقر و تروريسم و جنگ در هر نقطه اي از جهان كوچك شده امروز ما مي گردد.با توجه به همين حكم كلي است كه مي توان ادعا كردتفكر سنتي ضد حكومتي در جامعه ما مانع از درك نقش مستقيم وغير مستقيم تك تك خود ما در جنايت مي گردد.
دقيقا به همين دليل كه چون جامعه به نوعي در جنايت سهيم است مي كوشد همه گناه را به گردن يك يا چند فرد يا يك سيستم بيفكنددر غرب با تضعيف هولوكاست برخورد ميشود. برخي از كساني كه در ايران دركي از عمق اين مسئله ندارند به گمان خويش به چالش با هولوكاست برخاسته و آن را به عنوان نقض آزادي بيان در غرب مطرح ميسازند تا نقض واقعي آزادي بيان توسط خويش را توجيه كنند. در حالي كه چون در هنگام ارتكاب آن جنايت عظيم، اكثريت مردم اروپا در آن شريك بودند قانون ممنوعيت انكار هولوكاست براي اين وضع شده است كه جامعه نتواند آن جنايت را فراموش يا انكار كند و براي جلوگيري از تكرار آن تراژدي، انكار چنان جرمي را جرم تلقي ميكنند زيرا بدون اين يادآوري، تحقق نظم عمومي ممكن نخواهدشد.
عليرغم چنين سختگيري هاو ممنوعيت هايي هنوز نازيسم وجود دارد و در حال گسترش است و در انتخابات دور پيش فرانسه نزديك بود لوپنيسم، فرانسه را ببلعد و اگر امكان انكار و فراموش كردن آن جنايت وجود داشت امروز چه حادثهاي رخ مي داد؟ بنابراين بيدار كردن وجدان عمومي در خصوص نقشي كه خواسته يا ناخواسته، آگاه يا ناخودآگاه در جنايتي دارد براي جلوگيري از جنايت ضروري است. لذا از منظر نظم عمومي پرداختن به اين بحث حياتي ،امري حياتي است.
ديدگاه نظم عمومي همچنين از اين لحاظ اهميت دارد كه نشان مي دهد سخن فوق در مشاركت جامعه درهر جنايت وهمراهي با جنايتكار، رافع مسئوليت حكومت و رافع مسئوليت افراد حكومت نيست در عين حال كه رافع مسئوليت «جامعه» و«افراد» هم نيست. در حقيقت مسئوليت عمومي مطرح است نه مسئوليت حكومت يا افراد يا جامعه.
اين سخن بيانگر ديدگاه تكاملي حقوق بشر است.در حقوق بشر سنتي دولت مكلف به اجراي آن بود.در گامي پيش تر علاوه بر دولت به عنوان اصلي ترين مخاطب و مكلف حقوق بشر سازمانها و نهادهاي جامعه مدني نيز در تحقق حقوق بشر وظايفي بر عهده دارند.امروزنيزتجربه نشان داده است اگر دولت و نهادهاي مدني كار خويش را انجام دهند اما شهروندان به صفت فردي خويش نقشي را بر عهده نگيرند با مشكل مواجه خواهيم بود.اين سخن مفهوم مسئوليت عمومي با تاكيد بر وظيفه سنگين تر دولت است.
حکومت برای حفاظت از جان انسان ها از جمله جلوگیری از اعدام تکلیف قانونی دارد از این رو مسئولیت اصلی با حکومت است ولی استنکاف وجدان عمومی از خشونت و انتقام و اعدام است که می تواند ضمانت بخش وداع با اعدام شود. اینجاست که اهمیت آموزش و تربیت و فرهنگ سازی در جامعه در این زمینه خودنمایی می کند.
رويكرد:
با آنچه در بخش ضرورت اين سبك ازتحقيق در باره اعداميان دوره 27 ساله پس از انقلاب تحرير شد بايد روشن شده باشد كه هدف و رويكرد من از اين پژوهش، سياسي نيست و مي خواهم با نگاهي جامعهشناسانه، جرم شناسانه و حقوقي به مسئله بنگرم.صرف نظر از اينكه چنين موضوعي في نفسه به اندازه كافي حساسيت بر انگيز هست و نيازي به سياسي كردن آن نيست اما ،به اين دليل رويكرد اصلي من سياسي نيست كه:
1- بحث اعدام از نظر من در يك مرتبه ، بحثي اجتماعي است و ازمنظر نظم عمومي، به مسئوليت همگاني مربوط است.در درجه بعد(خصوصا پس از اينكه اعدام واقع شد) يك بحث اخلاقي است يعني به اخلاق فردي و اجتماعي و اخلاق تاريخي ما مربوط مي شود و اينكه چرا و چگونه بايد جلوي تكرار و ادامه آن را گرفت.
2- بخشي از اعدامهاي 27 ساله گذشته، سياسي بوده و بيشتر آن مربوط به جرايم اخلاقي و جنايي و مواد مخدر است.
3- آن بخش هم كه سياسي است مربوط به سالهاي 1360 تا 1367 است كه دوره درگيري مسلحانه گروههاي پيرو خط مشي براندازي نظام سياسي با حكومت بوده و فعلا خارج از بحث من است. عمده كردن واقعه هولناك اعدام هاي دسته جمعي آن سالها دراين بحث، مسائلي نظير همزماني اين درگيريها با جنگ 8 ساله ايران و عراق و نيز خشونتهاي متقابل (ترور به وسيله مخالفان و اعدام به وسيله حكومت)و بحث بي پايان اينكه چه كسي آغازگرآن بود را مطرح مي كند. در نتيجه متغيرهاي مزاحم پژوهش وارد كار ميشوند. اما تمركز برابعاد حقوقي و حقوق بشري و جامعه شناختي اين موضوع، مارا به فهم درستتر پديده رهنمون مي شود.
4- هدف من از گرد آوري داده ها، چماق كردن آن براي كوبيدن بر سر حكومت نيست بلكه فراهمآوري دادههاي ضروري براي تحليل مسئله و يافتن راه حل و اصلاح روش حكومت است.
5- بر اساس اطلاعات مستندي كه در اختيار دارم، بسياري از قضات كنوني, چندان شيفته مجازات اعدام و افزايش آن نيستند و اين قوانين موجود است كه راهي جز اعدام براي آنان ننهاده است لذا بايد در اصلاح قوانين جزايي كوشيد.
6- براي اصلاح قوانين بايد متوليان امور را متوجه عمق فاجعه كرد. به دليل اجراي تك تك و با فواصل زماني اعدام ها كه بعضا در رسانهها نيز منعكس نميشوند و نيز به دليل اينكه همه افراد، همه اخبار مربوط به اعدامها را دقيقا مطالعه نمي كنند و اگر هم مطالعه كنند نمي توانند بر همه جزييات و واقعيتهاي آن آگاه شوند، لذا بسياري از مردم و مسئولان متوجه ژرفاي تراژدي انساني اعدام نمي شوند. فراهمآوري كليه اعدامهاي 27 سال گذشته و نمايش انبوهي و عظمت آن در يكجا، ميتواند ناگهان همگان را در برابر فاجعه شوكآور و عظيمي قرار دهد كه تا پيش از آن همچون كوه يخي بود كه تنها قسمت كوچكي از آن را مي ديدند.
7- پس از مشاهده عظمت يك تراژدي انساني و تحليل جنبههاي جامعهشناسانه و جرمشناسانه مسئله كه نشان ميدهد بسياري از اين اعداميان، نه مجرم بالفطره بلكه خود قرباني روندهاي نادرست اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي بودهاند ، آنگاه راه براي بازنگري درباره مجازات اعدام گشوده مي شود.
8- به دليل آنچه گفته شد من اعتقاد دارم براي حل مسئله مجازات اعدام در ايران سه كار همزمان بايد صورت گيرد. نخست آنچه در بالا گفته شد و دوم مطالعات و پژوهشهاي نظري ـ مذهبي براي باز تفسير شريعت در زمينه مجازات اعدام كه نيازمند اجتهادهاي نو براي نشان دادن عدم تعارض لغو مجازات اعدام با شريعت است .اين كارالبته دشوار و نيازمند پژوهشهاي عميق است. من به دليل سابقه تحصيلات علوم ديني (پيش از تحصيل جامعهشناسي در دانشگاه) هر دو فعاليت را توامان انجام مي دهم و پيش از تحقيق درباره اعدام در 27 سال گذشته، آثاري را در زمينه امكان لغو مجازات اعدام در شريعت منتشر كردهام كه يكي از آنها در سال 1379 منجر به محكوميت چند ساله زندان گرديد اما اين كار حتي پس از زندان ادامه يافت و در اثر استمرار آن ، اينك پرداختن به موضوع را عاديتر ساخته به نحوي كه اكنون فضاي مناسبتري براي بحث پيرامون اعدام و قصاص به وجود آمده است.سومين اقدام عبارتست از فعاليت سازمان يافته مدني و تلاش براي تعامل با حكومت و جامعه در زمينه مجازات اعدام.از همين رو پس از تاسیس و تثبیت انجمن دفاع از حقوق زندانیان به عنوان نخستین نهاد غیر دولتی و حقوق بشری ویژه دفاع از حقوق زندانیان به معنای عام (سیاسی و غیر سیاسی) بود که بر اساس ضرورت ها و رویکردهایی که در بالا گفته شد، از سال پیش گام هايي را براي تاسیس اولین نهاد مدنی و حقوق بشری در ایران برای مبارزه با مجازات اعدام برداشتم.به همين منظور عده ای از شخصيت هاي حقوق بشری و هنرمندان را دعوت به همکاری کردم. علیرغم حساسیت هایی كه ار لحاظ مذهبي و سياسي در اين زمينه وجود دارد فعاليت هاي جمعي به منظور سازماندهی و آموزش و فرهنگ سازی در زمینه مبارزه با مجازات اعدام آغاز شده است؛ اما این نهادهنوزبسیار نوپاست و امیدوارم درآینده نزدیک موفق به اثرگذاری شویم و این نهاد نوپا جوانه هایی پر بارو امیدوبخش بزند... عماد باقی
منزلت انسان،کانونی ترين ارزش فلسفی حقوق بشر و به معنای در نظر گرفتن ارزشی ويژه برای شخصيت انسانی است. اين ارزش، هم خصلتی درونی دارد و هم اجتماعی و ادعايی برای احترام نسبت به انسان را به بيان در می آورد.منزلت انسان،نه قابل انتقال و واگذاری و نه صرفنظر کردنی است.
امروزه برای تبيين دقيق تر منزلت انسان، آن را با ارزشهای ديگری چون حق زندگی، آزادی، استقلال شخصيت، برابری انسانها، عدالت، همبستگی و زندگی صلح آميز و عاری از خشونت در پيوند قرار می دهند. ما درباره ی اين ارزشها به مرور سخن خواهيم گفت، اما گفتار کنونی را به مفهوم منزلت انسان اختصاص داده ايم.
ايده ی منزلت انسان، ريشه در فلسفه ی يونان باستان دارد که اين منزلت را ناشی از خردمندی ذات انسان (آزاد) و آزادی اراده ی او می ديد. تصوير انسان در سنت يهودی ـ مسيحی، به مثابه آفريده ای همانند خداوند، ارزش اين منزلت را ارتقاء بخشيد. در دوران جديد و در قوانين اساسی دولتهای دمکراتيک، منزلت انسان، عالی ترين هنجار به حساب می آيد و خدشه ناپذير است.
ايمانوئل کانت، فيلسوف بزرگ عصر روشنگری، در رساله ی خود «بنياد متافيزيک اخلاق»، تعريف دقيقی از منزلت انسان ارائه داده است. کانت می گويد: «در قلمرو غايت ها، همه چيز يا دارای قيمت است يا منزلت. آن چيز که دارای قيمت است، می توان به جای آن معادلی را برنشاند. اما در مقابل، آن چيزی که والاتر از همه ی قيمتها قرار دارد و معادلی برای آن مجاز نيست، دارای منزلت است». کانت با چنين تعريفی، خود را در جبهه ی سنت متافيزيک يونان باستان قرار می دهد که با توجه به ذات انسان، جايگاه يگانه ای در نظام گيتی به او بخشيده بود. برای کانت، انسان با توجه به چنين جايگاهی، از ارزش مطلقی برخوردار است که آن را می توان «تقدس بشري» در وجود تک تک افراد ناميد. وی به همين دليل تصريح می کرد که اگر چه انسان آنگونه که بايد مقدس نيست، اما بر او بايسته است تا انسانيتی را که در اوست با تقدس بنگرد.
بنا بر اين تعريف کانتی، انسان تنها موجودی است که برای آن قيمت و معادلی وجود ندارد، چرا که انسان دارای منزلت است. می توان سنجشگرانه پرسيد که آيا چنين ديدگاهی ناشی از گرايشی انسان محورانه و نتيجه ی خودخواهی نوع بشر نيست که خود را نسبت به موجودات زنده ی ديگر در چنين جايگاه والايی برنشانده است؟ کانت در مقابل چنين پرسشی اين گونه استدلال می کند که احترام به منزلت انسان را نمی توان با خودخواهی طبيعی حيوانی مقايسه کرد، چرا که چنين احترامی نتيجه ی آزادی است. انسان تنها موجودی است که با اتکاء بر شعور خود می تواند تشخيص دهد که دنبال کردن اهداف خودخواهانه، سود بيشتری در بر دارد. اما اگر انسان داوطلبانه و مطابق اراده ی آزاد خود، از ظلم و ستم نسبت به همنوعان خود صرفنظر کند و از اهداف خودخواهانه فاصله بگيرد، ديگر نه از قوانين طبيعی بلکه از قانونيتی اخلاقی پيروی کرده است. همين قانون اخلاقی است که تنها در انسان وجود دارد و منزلت و ارزش والای او را متعين می سازد.
اينک با حرکت از مرزی که کانت ميان منزلت و قيمت می کشد، می توان سه ويژگی برای منزلت انسان برشمرد:
نخست اينکه، منزلت نوعی رابطه است و نه يک صفت. به عبارت روشن تر، منزلت چيزی در انسان نيست، بلکه رابطه ای ميان انسانهاست. رابطه ای که انسان بر پايه ی انسانيت ميان خود و ديگران مستقر می کند. هر آينه تلاش کنيم که اين منزلت را به صفاتی متصل کنيم، ويژگی يگانه ی آن را سلب و آن را محدود کرده ايم. درست به همين دليل بايد از يکپارچگی و «خدشه ناپذيری» حرمت و منزلت انسان سخن گفت. «خدشه ناپذيری» منزلت انسان طبعا" به اين معنا نيست که حرمت هيچ انسانی خدشه دار نمی شود، بلکه به معنی پيوندی ناگسستنی ميان همه ی انسانهاست و هر کس منزلت انسانی را خدشه دار کند، بيش از قربانی، منزلت خود را خدشه دار کرده است.
دوم اينکه، منزلت يک مقام و موقعيت فطری انسانی است و نه يک امر اکتسابی. به عبارت ديگر، منزلت انسانی در وجود انسان مستتر است و حاصل تلاش يا شايستگی نيست. در نتيجه، توانايی های جسمی و روحی يک فرد نمی تواند منزلت او را نسبت به فرد ديگر ارتقا بخشد.
سوم اينکه، منزلت انسان همواره به مثابه يک وظيفه قابل درک است و نه يک امتياز. انسانها بر خلاف حيوانات قادرند کنش خود را در مقابل ذات های خردمند ديگر توجيه کنند. چنين امری اما نه به عنوان يک لذت يا تمتع، بلکه به مثابه يک وظيفه ی اخلاقی قابل درک است. آزادی اراده ی انسان، يعنی مسئوليت پذيری و رفتار مسئولانه او و اين، معنايی جز اين ندارد که انسان نه تنها می تواند، بلکه موظف است کنش خود را در مقابل ديگران توجيه کند. بنابراين، پذيرفتن منزلت انسان، نه يک بازدهی در زمينه ی شناخت نظری، بلکه حامل بصيرت و درايتی عملی، عنايت و بذل توجه، تجربه و از خودگذشتگی است. توانايی توجيه کنش خود نزد ديگران، همزمان نوعی بايسته ی اخلاقی است. به اين اعتبار، منزلت، هم موهبتی به انسان است و هم تحميلی به او. و اين نکته، اين سخن ژان پل سارتر فيلسوف فرانسوی را به خاطر می آورد که: انسان محکوم به آزادی است... بهرام محبی .greenrights.ir
تنها چند دهه پس از هابس، جان لاک، ديگر فيلسوف انگليسی، فلسفهی سياسی خود را عمدتا "در نقد آرای هابس ارائه نمود. جان لاک را عموما" پدر معنوی انديشهی حقوق بشر در دوران جديد میدانند. برای آشنايی با انديشههای وی در مورد حقوق بشر، نخست بايد تصوير او را از انسان و جامعه مورد توجه قرار داد. اينکار ما را در برخی زمينه ها به مقايسهی انديشههای سياسی ميان لاک و هابس سوق میدهد.
انسان نزد لاک ـ درست همانند هابس ـ پيش از هر چيز، فرد است. با اين تفاوت که فرديت انسان در انديشه ی لاک، از وزن و اعتبار بيشتری برخوردار است. درست به همين دليل، لاک در انديشه های بدبينانه ی هابس، که آدمی را گرگ آدمی ناميده بود، خطر نابودی فرديت را به نفع اقتدار دولت مطلقه تشخيص می دهد و تمام تلاش فکری خود را متوجه مقابله با چنين خطری و پاسداری از آزاديهای فردی می نمايد.
در واقع اگر نزد هابس، لگام زدن بر آزادی گرگ صفتانه ی فرد، تنها از طريق اطاعت برده وار از قدرت قاهر ميسر است، در نزد لاک، انسان به مدد خرد خود و به عنوان موجودی صاحب شعور، به مثابه ترازی برای موازنه با دولت برآمد می کند. آزادی فرد نزد لاک، آزادی افسارگسيختگی و بی سالاری (آنارشی) نيست. قانون اوليه و قانون طبيعی حاکم بر خرد انسانی، تيرگی های دوران «پيش دولتی» را برای او روشن و آزادی او را مهار می سازد و از اين طريق زمينه ی استقلال شخصيتی او و مآلا" صلح اجتماعی را فراهم می آورد.
هابس انسان را به مثابه فرد در مقابل قدرت قهار طبيعت تنها گذاشته بود، تا او را وادار سازد که از طريق واگذاری همه ی حقوق فردی خود به قدرت دولتی، از موهبت نظم برای همزيستی، امنيت و آرامش ـ که به زعم هابس تنها در سايه ی دولتی مطلقه ميسر است ـ برخوردار گردد. اما هابس بدينسان، خطری را که از چنين قدرت مطلقه ای متوجه خود فرد می شد، ناديده گرفته بود.
لاک درست از همين نقطه، طرح هابس را به نقد می کشد. لاک شکل حکومتی سلطنت مطلقه و يا جمهوری ديکتاتوری از نوع کرامول را که هر دو مورد تأييد هابس بودند، وضعيتی بدتر از «وضعيت طبيعی» می داند که در آن همه عليه هم در پيکارند. چرا که به نظر لاک، در وضعيت طبيعی، لااقل هر فرد، حق خود را خود تعيين می کند، اما تحت قهر حکومت مطلقه، هيچ فردی از هيچ حقی برخوردار نيست.
ايده ی کانونی «وضعيت طبيعی» در انديشه ی سياسی لاک، از شاخص های کاملا" متفاوتی نسبت به درک هابس از اين ايده برخوردار است. خصلت نمای «وضعيت طبيعی» هابسی، تناقضات ميان علايق افراد گوناگون است، در حالی که لاک افراد را نه در مقابله با هم، بلکه همراه با مساواتی اصولی در کنار هم قرار می دهد.
برابری ژرف انديشی شده در «وضعيت طبيعی» نزد لاک، برابری افراد آزاد است. اين افراد با توجه به محدوديت توانايی های خود و برای پاسداری از برابری و آزادی خود، نيازمند و وابسته به يکديگرند. آزادی فرد نزد لاک، در هسته ی مرکزی خود، هرگز نبايد به معنای دست و دلبازی مطلق در اقدامات آزادانه و يا لگام گسيختگی فهم شود. لاک از همان آغاز روشن می سازد که يک چنين آزادی فردی، بايد از نظر مضمونی بطور همزمان، احترام به آزادی و حقوق مساوی ساير افراد درک شود.
لاک نياز انسان به حفظ خويشتن را به مثابه پديده ای تعيين کننده در حيات اجتماعی، از نظر ارزشی در جايگاه والايی قرار می دهد. وی تناسب و تنش موجود ميان نياز و حق را به درستی تشخيص می دهد و لذا از حق آزادی هر فرد در حفظ خويشتن ياد می کند. آزادی برای حفظ خويشتن، همانا آزادی در چارچوب مرزهای قانون طبيعی است. اما کدام عنصر می بايست مانع سوء استفاده از اين آزادی مهارناپذير و لگام گسيختگی گردد؟ در اينجاست که لاک، عنصر خرد انسانی را وارد فلسفه ی سياسی خود می سازد. انسانها از نظر لاک صاحب خصايص ذاتی عمومی و استعدادهای از نظر عقلی ويژه هستند. هر انسان موجودی است برخوردار از خرد و بدينسان همه ی انسانها از بنياد با هم برابرند. خرد انسانی، شيرازه ای است که باعث قوام و به هم پيوستگی «وضعيت طبيعی» می گردد. لاک تصريح می کند که: در وضعيت طبيعی، قانونی طبيعی حکمفرماست که برای همگان الزامی است. اما خرد که کاشف اين قانون است به همه ی انسانها می آموزد که همگی برابر و مستقل اند و هيچکس اجازه ندارد به زندگی، تندرستی، آزادی و مالکيت ديگری صدمه ای وارد سازد. در همين سخن لاک است که انديشة حقوق بشر در دوران جديد، به صورتی درخشان نطفه می بندد.
جان لاک از آغاز ـ اگر چه در شکلی گذرا ـ انگيزشهای هدايتگر گوناگونی چون آزادی، برابری، عدالت و عشق را در طبيعت انسان نهفته می بيند، در حالی که نزد هابس، عنصر مسلط در انگيزش انسانی، رانش قدرت است. کل آموزه ی دولت لاک، در تمامی اجزاء و پيامدهای خود، آموزه ای مبتنی بر فرديت انسان باقی می ماند، فرديتی متکی بر ترکيبی از باور به خرد و اصل برابری. اين ترکيب، کل تصوير لاک از انسان و جامعه را متعين می سازد.
در نظر لاک، تمام حقوق فردی ناشی از «وضعيت طبيعی»، شالوده ای برای متعين ساختن و ارزش زندگی انسانی است. اما اين «وضعيت طبيعی» به دليل نبود يک قدرت ناظم که بتواند وحدت افراد را در حداقل ضروری خود تضمين نمايد، وضعيتی ناپايدار است. همين ناپايداری است که سرانجام انسانها را وامی دارد تا بر «وضعيت طبيعی» نقطه ی پايان گذارند و به مثابه موجوداتی صاحب خرد و در تصميمی خردمندانه، به قراردادی متقابل تن دهند و دست به تأسيس اجتماعی سياسی (commonwealth) بزنند. وظيفه ی چنين اجتماعی، پيش از هر چيز پاسداری از حقوق فردی و بويژه حق زندگی، آزادی و مالکيت است. هر ميثاق و قرارداد ديگری عاری از اين ويژگيها، هرگز قادر به پايان دادن به «وضعيت طبيعی» نخواهد بود. از همين روست که لاک «وضعيت طبيعی» را وضعيت «پيش دولتی» و «پيش سياسی» می داند. هدف از پايان دادن به «وضعيت طبيعی» از نظر او، تشکيل حکومتی مستقل و غيرجانبدار برای اجرای عدالت است. در عين حال لاک تأکيد می کند که هر حکومتی نيز قادر نيست از عهده ی اين امر مهم برآيد. حکومتهای مطلقه و خودکامه در نظر لاک، از «وضعيت طبيعی» بدترند، چرا که در اين حکومتها، يک حاکم جبار برفراز همگان قرار دارد و از اين آزادی برخوردار است که هر طور دلش می خواهد، در مورد سرنوشت ديگران تصميم بگيرد.
رابطه ی ميان وضعيت طبيعی و سياسی (دولتی) و قراردادی که بايد زمينه ی گذار از اولی به دومی را فراهم سازد، نزد لاک کاملا" متفاوت از هابس است. برای هابس، قرارداد، ناشی از نگاهی کاملا" افراطی و منفی نسبت به وضعيت طبيعی و لذا تلاشی برای برون رفت از بی سالاری و شر مطلق فرديت تام و گذار به مطلقيت رهايی بخش حکومت مطلقه است. حکومتی که بر فراز سر انسانها قرار می گيرد، اما خود امکان حق افراد را برای مشارکت سياسی سلب می نمايد. اما نزد لاک برعکس، حکومت مطلقه، حکومتی مطلقا" فسادپذير نيز هست. بنابراين، قرارداد و تشکيل دولت می بايست ضامن بهبود و تکامل مثبت وضعيت طبيعی باشد. در وضعيت دولتی نزد لاک، حقوق طبيعی افراد، به صورت پايدار و مستمر تأمين می گردد. جامعه ی سياسی که بر پايه ی اراده ی خردمندانه ی افراد ساخته شده است، ذاتا" جامعه ای نگهبان است که می بايست از زندگی، آزادی و مالکيت افراد پاسداری کند. بدين منظور بايد سيطره ی حکومت در جامعه ی سياسی تأمين گردد.
هدف اصلی چنين جامعه ای، تشکيل حکومتی است که بتواند همه ی حقوق فردی مستتر در وضعيت طبيعی را تأمين نمايد. چنين حکومتی از آنجا که از مشروعيت لازم نيز برخوردار است، می بايد به ابزار اعمال قهر قانونی نيز مجهز باشد. سنجيدار تعيين کننده در وضعيت دولتی، وجود داوری است که مستقل از حاکميت بتواند عدالت را در جامعه مستقر سازد. فراتر از آن، برای استقرار حکومت قانون، امر قانونگذاری از آغاز تا اجرای کامل در حيات اجتماعی از طريق نهاد قانونگذاری مستقل از قوه ی مجريه، ضرورت تام دارد. بدينسان نطفه های اساسی انديشه ی تفکيک قوای دولتی، در فلسفه ی سياسی جان لاک شکل می بندد. به اين ترتيب، وی را بايد بنيانگذار انديشه ی تفکيک قوا نيز دانست که البته بعدها با شارل منتسکيو تکامل می يابد و به اوج می رسد.
لاک تلاش می کند تا موازنه ای محتاطانه ميان قوه های قانونگذاری و اجرايی برقرار سازد تا آنان از طريق خنثی ساختن قدر قدرتی يکديگر، حقوق فرد را به مخاطره نيندازند و فراتر از آن، به ناگزير اين حقوق را تضمين نمايند. بدينسان آشکار می گردد که امر آزاديهای فردی برای لاک، مهمتر از ساختارهای دمکراتيک نظام سياسی است. از همين رو وی نه فقط از طريق تقسيم بنديهای ساختاری قوای دولتی، بلکه همچنين از طريق تثبيت محتوايی آنها تلاش می کند تا در خدمت حقوق و آزادی فرد، قدرت دولت را مشروط سازد. به نظر لاک، دولت اجازه ندارد زندگی، آزادی و مالکيت هيچ فردی را به مخاطره اندازد، مادامی که اين فرد، زندگی، آزادی و مالکيت ديگران را خدشه دار نکرده باشد. لاک در ژرفکاوی های خود، به روشنی مرزهای اقتدار قوای دولتی را ترسيم می کند.
فراتر از آن، لاک برای فرد در قبال تعرضات دولتی، حق مقاومت قائل است. هر جا که قوه های دولتی اعم از قانونگذاری و يا اجرايی، تجاوزی به حقوق فرد مرتکب شوند و فرد نتواند از طريق گزينش و يا برکناری اين نهادها، از آن تجاوزات ممانعت به عمل آورد، از نظر لاک فرد از حق مقاومت در مقابل دولت برخوردار است. چرا که چنين تعرضات و تجاوزاتی از طرف ارگانهای دولتی، شکستن پيمان است و دوباره جامعه را به وضعيت طبيعی باز می گرداند که در آن هر کس ناچار است حق خود را خود وصول کند. به نظر لاک، در چنين حالتی اين مردم نيستند که دست به شورش زده اند، بلکه اين دولت و نهادهای دولتی هستند که از طريق تعرضات مداوم به حقوق مردم، طغيان را به جامعه تحميل نموده اند. به عبارت ديگر، آنها با رفتاری نادرست، عملا" از حقانيت خود دست شسته اند و بنابراين ديگر زمينه ای قانونی برای تبعيت و فرمانبری از چنين دولتی وجود ندارد. بايد توجه داشت که لاک در حق مقاومت مردم، عنصری انقلابی را نمی بيند، چرا که هدف از مقاومت چيزی جز بازگشت به وضعيت قانونی گذشته نيست که در آن نظام سياسی پاسدار حقوق افراد بود.
بطور خلاصه می توان گفت که با جان لاک، از منظر تاريخ انديشه، وارد مرحله ای می شويم که می توان به معنايی واقعی از حقوق بشر سخن به ميان آورد. اما اين هنوز اوج تکامل انديشه ی حقوق بشر در عصر روشنگری نيست. روسو و کانت، هر يک به گونه و شيوه ی خود، اين انديشه را با تکانه هايی نيرومند به پيش می رانند... بهرام محبی .greenrights.ir
گام اصلی در گذار از حق طبيعی به حقوق بشر در دوران جديد، در دوره ی خردگرايی و روشنگری اروپا برداشته شد. ژان ژاک روسو يکی از فيلسوفان اين دوره گفته بود: «انسان آزاد زاده شده است و همه جا در زنجير است». فلسفه ی روشنگری، با اعتماد به نيروی خرد انسانی، می خواست بشريت را از زنجير قيمومت کليسا و اقتدارگرايی وارهاند. هدف روشنگری، افسون زدايی از جهان، برچيدن اسطوره و سرنگونی پندار به ياری دانش بود.
فلسفه ی روشنگری، با تلاشهای فکری و عرقريزان روحی انديشمندان بزرگ خود توانست، شالوده های نظری حقوق بشر در دوران جديد را مستحکم سازد. در فلسفه ی روشنگری، خرد انسانی به مثابه تنها سنجيدار تعيين حق طبيعی مطرح شد و سلطه ی آموزه های دينی و اقتدارگرايانه در اين زمينه بی اعتبار اعلام گرديد. اما اين امر چگونه صورت تحقق پذيرفت؟ برای پاسخی ولو کوتاه به اين پرسش، بايد به بازخوانی خطوط اساسی تلاشهای فکری انديشمندان روشنگری پرداخت. که برای اين کار به نظریه های توماس هابس متفکر انگليسی اواخر سده ی شانزدهم تا اواخر سده ی هفدهم می پردازیم.
شايد در نگاه اول، برقراری پيوند ميان آرای هابس و انديشه ی حقوق بشر کمی عجيب به نظر آيد. چرا که بسياری از پژوهشگران تاريخ انديشه، وی را به عنوان انديشه پرداز نظريه ی حکومت مطلقه می شناسند. اگر چه هابس به مفهوم امروزين، يک فيلسوف حقوق بشری نيست، اما بی ترديد می توان رگه هايی ناب از انديشه ی دوران جديد در مورد حقوق بشر را در آرا و عقايد او تشخيص داد. برای آشنايی با انديشه های هابس، درنگ بر برخی مفاهيم کانونی ژرفکاويهای او چون «وضعيت طبيعی»، «حق طبيعی»، «قانون طبيعی» و «قرارداد دولتی» ضروری است.
برای هابس، «وضعيت طبيعی» از ساختاری متديک و الگو مانند برخوردار است و نبايد آن را با يک دورهی واقعی در تاريخ بشريت يکسان گرفت. هابس در روش بررسی خود، از يک نقطهی صفر می آغازد که در آن هنوز هيچگونه حق موضوعه و نظام دولتی اعتبار ندارد. در اين وضعيت طبيعی فرضی، همهی انسانها آزاد، برابر حقوق و صاحب اختيارند تا علايق خود را تا آنجا که قدرتشان اجازه می دهد، بی هيچ مانعی دنبال کنند. هر انسانی از اين «حق طبيعی» برخوردار است که بويژه و پيش از هر چيز، برای بنيادی ترين حق خود، يعنی حفظ خويشتن تلاش کند. بنابراين، هابس «حق طبيعی» را با آزادی انسان در تکيه بر قدرتش برای حفظ زندگی خويشتن تعريف می کند. بر طبق چنين دريافتی، انسان مجاز است هر اقدام يا وسيله ای را که نيروی داوری و خرد او درست تشخيص می دهد، برای حفظ خويشتن به کار گيرد. اما از آنجا که نگاه هابس به انسان بسيار بدبينانه است و وی آدمی را گرگ آدمی می داند، روشن است که چنين وضعيتی، يعنی «وضعيت طبيعی»، پيامدی جز منازعه ای مستمر بر سر علايق گوناگون و از جمله با کاربرد ابزار قهرآميز ندارد. هابس اين وضعيت منازعهی مستمر را «جنگ همه عليه همه» می نامد.
حال می توان پرسيد که پس اين «وضعيت طبيعی» دارای کدامين کارکرد استدلالی در انديشه ی هابس است؟ در پاسخ می توان گفت که هابس با انديشيدن طرح «وضعيت طبيعی»، اين هدف را دنبال می کند که بصورتی راديکال، هر حق موضوعه و نظام دولتی را ملتزم به حقانيت و مشروعيت سازد. برای او در وضعيت طبيعی که قانون و نظم دولتی اعتبار ندارد، فرد تنها چيزی است که باقی می ماند و منطقا" می تواند خاستگاه و شالوده ی توجيه قرار گيرد. همين جايگاه فرد در انديشه ی سياسی هابس، گسست از سنت فلسفه های سياسی پيشين است که همگی بر شالوده ای متافيزيکی و يا هستی شناسانه (انتولوژيک) استوار بودند و تلاش می کردند حقوق و قوانين را نه ساخته و پرداخته ی انسان، بلکه ناشی از نظامی الهی يا هستانی قلمداد نمايند.
شاخص ديگر در انديشه ی سياسی هابس، خردباوری اوست. اگر چه به نظر او در «وضعيت طبيعی»، قوانين وضع شده توسط انسان و يا نظام دولتی وجود ندارد، اما «قانونی طبيعی» حاکم است. اين «قانون طبيعی» از نظر هابس اما، دستور يا قاعده ای است که از طريق خرد انسان کشف شده و برای هر ذات خردمندی معتبر است. به اين ترتيب، نزد هابس «قانون طبيعی» برخاسته از اراده ای الهی يا فوق بشری نيست، بلکه بايسته ای عمومی ناشی از بصيرت انسان و خرد خود بنياد اوست.
شاخص سوم در انديشه ی سياسی هابس، امر حقانيت دولت است. بر طبق نظريه ی قرارداد او، دولت حقانيت خود را مرهون انسانهايی است که از حق طبيعی خود به نفع تشکيل دولت و در خدمت پايان دادن به ترس و نکبت و بی ثباتی صرفنظر کرده اند. اگر در نظر آوريم که حتا در فلسفه ی سياسی ارسطو، انسان «طبيعتا"» موجودی سياسی و دولتساز قلمداد شده بود، می توان پی برد که انديشه ی سياسی هابس، نه تنها گسستی قطعی از تفکر قرون وسطايی در مورد دولت، بلکه حتا انفصال از فلسفه ی سياسی يونان باستان و در واقع تجلی انديشه ی سياسی دوران جديد است؛ انديشه ای که در سپهر آن، دولت ديگر نه نهادی متافيزيکی يا آسمانی يا حتا طبيعی، بلکه ساخته ی دست انسان است. همين چرخش در انديشه ی سياسی هابس، بسيار فراتر از عصر روشنگری و حتا تا امروز، درک مدرن از دولت را متعين می سازد.
اما از آنجا که هابس در جريان توفان های ناشی از منازعات خونين داخلی انگلستان و جنگهای موسوم به سی ساله که اکثرا" خصلت مذهبی داشتند می انديشيد، برای رسيدن به ثبات و آرامش، در نظريه ی قرارداد خود آنچنان راه افراط می رود و قدرت و اختياراتی برای دولت قائل می شود که مآلا" کليه ی حقوق فرد را در سايه قرار می دهد و از اعتبار ساقط می سازد. و اين امر، يکی از نکات متناقض و پرتنش در انديشه ی سياسی هابس است.
هابس از طرفی برای هر فردی حق حفظ خويشتن را قائل است. به نظر او، هر انسانی فقط مشروط بر اينکه بتواند از حق حيات برخوردار باشد، از حق طبيعی خود به نفع حقوق موضوعه ی شهروندی صرفنظر می کند و انحصار اعمال قهر را به دولت وامی گذارد. از طرف ديگر، هنگامی که دولت تأسيس شد، مردم در قبال آن چنان متعهدند که دستاويزی واقعی برای اعاده ی حقوق خود نمی يابند.
عليرغم اين تناقض و تنش در آرای هابس، وی با گسست از انديشه ی سياسی سنتی، شالوده های محکمی برای نظريه ی حقوقی و دولت و نتيجتا" تکامل موضوع حقوق بشر در دوران جديد ريخت. تمام فلسفه های سياسی پس از هابس، در تداوم و يا واکنش سنجشگرانه و نقدی نسبت به پرسشهايی شکل گرفته اند که نخستين بار در نظريه های قرارداد و نظام دولتی وی طرح شده بود. و اين واقعيت، توماس هابس را خواسته يا ناخواسته، به نوعی طلايه دار انديشه ی حقوق بشر در دوران جديد تبديل می سازد... بهرام محبی .greenrights.ir
ژان ژاک روسو متفکر سوئيسی، در سده ی هجدهم و اوج دوره ی روشنگری اروپا می زيست. انديشه های او در زمينه های سياسی، ادبی و تربيتی، تأثير بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاريس عمر سپری کرد، به عنوان يکی از راهگشايان آرمانهای انقلاب کبير فرانسه قابل انکار نيست. اگر چه روسو، از نخستين روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از اين مفهوم تنها می توان به معنايی ويژه و محدود سخن به ميان آورد. در مجموع بايد گفت که وی راديکال تر از هابس و لاک می انديشيد.
برای روسو، صرفنظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرفنظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. آزادی به مثابه آزادی اراده، قابل چشمپوشی نيست، چرا که اين آزادی، پيش شرط انسان بودن و آيين اخلاقي انسانی به حساب می آيد. به اين ترتيب، ما نزد روسو شاهد تحولی در مفهوم انسان هستيم. انسان برای او تنها هنگامی انسان به معنای واقعی کلمه است که آزاد باشد. برای روسو همه ی انسانها از بدو زايش آزاد و برابرند. بدينسان می توان تشخيص داد که روسو در سنت طرح هابس، در زمينه ی حق طبيعی سکولار می انديشد. البته روسو در بسياری زمينه ها از آرای هابس فاصله می گيرد.
به نظر روسو، انسان در «وضعيت طبيعی» عليرغم برخورداری از آزادی نامحدود ظاهری، به معنای واقعی کلمه آزاد نيست، بلکه موجودی است که اميال بهيمی و خودخواهانه ی نهفته در وجودش، انگيزشها و رانشهاي او را متعين می سازد. انسان زمانی به معنای واقعی کلمه آزاد است که به ذاتی اخلاقی ارتقاء يابد و به عنوان «شهروند» از قوانينی که خود تدوين نموده است، پيروی کند.
روسو خاطر نشان می سازد که در گذار از «وضعيت طبيعی» به «جايگاه شهروندی»، تغييری جدی صورت می پذيرد. اما اين تغيير، خصلتی تکوينی يا تکاملی يا حتا طبيعی ندارد، بلکه تغييری هنجاری است. انسان در وضعيت شهروندی، به ذاتی اخلاقی تبديل می گردد و کنش خود را در چارچوب هنجارها، در راستای خير عمومی و رفاه اجتماعی سمت می دهد و بايد سمت دهد. پس اگر آزادی طبيعی همه ی افراد، آزادی نامحدود است، آزادی شهروندی، آزادی تعيين شده از طرف جمع و لذا آزادی محدود شده ی فرديست. به اين ترتيب روسو تلاش می کند، نوعی هماهنگی ميان آزادی فردی و جمعی ايجاد نمايد. وی اين کار را در اثر معروف خود «قرارداد اجتماعی» که در سال ۱۷۶۲ ميلادی نوشته شد، انجام می دهد.
روسو در اثر يادشده، به دنبال طرحی دولتی برای يک قرارداد اجتماعی است که بر مبنای آن شکلی از همپيوندی ميان افراد يافت شود که نه تنها از فرد دفاع و محافظت کند، بلکه در نتيجه ی اتحاد او با ديگران، همان ميزان از آزادی را که فرد در وضعيت طبيعی از آن برخوردار بوده است، برايش تأمين نمايد. به نظر روسو، آنچه را که انسان در نتيجه ی اين قرارداد اجتماعی از دست می دهد، حق طبيعی و نامحدود او در مورد همه چيز است و آنچه را که به دست می آورد، «آزادی شهروندی و مالکيت بر تمام چيزهايی است که صاحب آن است». بنابراين می توان گفت که از ديد روسو، انسان، آزادی طبيعی را با آزادی شهروندی معاوضه می کند و در قبال «حقوق» نامحدودی که از دست می دهد، امنيت حقوقی و تضمين مالکيت شخصی به چنگ می آورد. اما از آنجا که به نظر روسو، «حق» در وضعيت طبيعی ـ که در آن هنوز يک همبود انسانی متعهد به حقوق شکل نگرفته ـ بی معناست، در اين قرارداد، برد با وضعيت شهروندی است.
اينک می توان سنجشگرانه پرسيد که در وضعيت شهروندی چگونه می توان همان ميزان از آزادی را که انسان در وضعيت طبيعی از آن برخوردار بوده است، برايش تضمين کرد؟ روسو تلاش می کند اين پرسش را از طريق نوعی تعديل در مفهوم آزادی مستدل سازد. او ميان «آزادی طبيعی»، «آزادی شهروندی» و «آزادی اخلاقی» تفکيک قائل می شود. به نظر او، اين آزادی اخلاقی است که انسان را به حاکم واقعی خويشتن تبديل می کند. انسان بايد خود را از انگيزشهای غريزی، خودخواهانه و منفعت طلبانه وارهاند و مطيع قانونی در يک جمع انسانی نمايد، قانونی که البته خود مقرر کرده است. تنها فرمانبری از قانونی که خود انسان مقرر کرده است، به معنی آزادی است و انسان به معنای واقعی کلمه فقط زمانی در يک جامعه ی شهروندی آزاد است که با احترام به قانونی که خود مقرر کرده است، رفتار کند.
به اين ترتيب، روسو تلاش می کند به شيوه ی خود، ميان طبيعت و خرد و به عبارت ديگر ميان «حق طبيعی نامحدود» و «حق خردمندانه ی محدود» ميانجيگری کند. هدف او رسيدن به ميانگين و موازنه ای ميان آزاديهای طبيعی، شهروندی و اخلاقی است. و فقط به اين مفهوم، آزادی نزد روسو يک حق بشری است.
به نظر روسو، جامعه ی شهروندی ناشی از قرارداد اجتماعی، بايد آزادی واقعی را تضمين نمايد. اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم، روسو آن آزادی را که يک حق بشری می داند، در ايده ی جامعه ی شهروندی و دولت برآمده از قرارداد اجتماعی تحقق يافته می بيند. اين نکته ای اساسی در انديشه ی روسوست. نزد او، انديشه ی حقوق بشر، تحقق خود را در دولت برآمده از قرارداد اجتماعی می يابد. دولتی که روسو می انديشد، اساسا" نمی تواند جز دولتی که برپايه ی حقوق بشر، آزادی انسان را تضمين می کند به تصور درآيد. پيامد چنين انديشه ای آن است که ادعای رعايت حقوق بشر نسبت به دولت، اعتبار و حتا موضوعيت خود را از دست می دهد. زيرا دولت روسويی خود نماينده ی حقوق بنيادين و آزادی تک تک شهروندان خود است. حقوق بشر در طرح روسو، در دولت ذوب شده است، چرا که هر انسانی با صرفنظر کردن از حقوق و اختيارات ناشی از وضعيت طبيعی، شخص و نيروی خود را تحت هدايت والای «اراده ی عمومی» قرار می دهد و به اين ترتيب به عضوی از يک پيکره ی واحد تبديل می گردد. «اراده ی عمومی»، واحدی زنده از «من» های مشترک و يک کل روحی است. به نظر روسو، «اراده ی عمومی» به کالبد انسانی می ماند که مجروح کردن هر عضوی از آن، جراحتی وارده به کل آن است. انديشه ی روسو در مورد دولت ايده آل، ملهم از آرمان دولتشهر (پوليس) يونانی چونان تنی واحد است. اما در عين حال، روسو با بردگی مخالف است. وی «بردگی» و «حق» را جمع ناپذير و در تضاد شديد با يکديگر می داند. به نظر روسو، هيچ امکانی برای مستدل ساختن حقانيت و مشروعيت برده داری وجود ندارد.
اگر چه روسو ميان «شهروند» يا تبعه ی يک دولت معين و «انسان» تفاوت قائل می شود، اما تأکيد می کند که حتا کسانی که تبعه و شهروند دولتی نيستند، به عنوان انسان، در هر شرايطی قابل احترام اند و نمی بايست منزلت آنان را مشروط به کارکرد شهروندی آنان ساخت. روسو کشتن زندانی يا اسير جنگی را نفی می کند و خاطر نشان می سازد که به محض اينکه سربازی سلاح بر زمين نهاد و تسليم شد، دوباره به انسانی تبديل می گردد که هيچکس حق ندارد، حق زندگی را از او سلب نمايد... بهرام محبی .greenrights.ir
کانت و حقوق بشر
در بررسی ديدگاه های متفکران دوره روشنگری در مورد حقوق بشر، به ايمانوئل کانت فيلسوف بزرگ آلمانی می پردازیم. وی در سالهای پايانی سدهی هجدهم، يکی از آثار پر اهميت خود را در اين زمينه تحت عنوان «مابعدالطبيعهى اخلاق» منتشر ساخت. کانت در اين اثر، آزادی انسان را حقی فطری و همزاد او و به عنوان حقی بشری به رسميت میشناسد. آزادی به مفهوم کانتی آن، مادامی که با آزادی هر فرد ديگر، بتواند در چارچوب يک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اوليه ای است که به هر انسانی به دليل انسان بودنش تعلق دارد.
کانت همهی ديگر اصلهای حقوق بشری مانند برابری و استقلال انسان را از همين اصل بنيادين آزادی مشتق میکند. به اين ترتيب، اين کانت است که در فلسفهی سياسی خود، نه تنها آخرين پيوندهای ميان انديشهی سياسی دوران جديد و دورانهای پيش از آن را بطور قطعی میگسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبيعی» عصر روشنگری را به گونه ای پيگير راديکاليزه میکند.
نگاه کانت به انسان ژرفکاوانه است. به نظر وی، اگر بتوان چيزی را فرض کرد که وجود آن در نفس خود ارزشی مطلق داشته باشد، يعنی غايت به ذات باشد، می توان آن چيز را سرچشمه ی قوانين قطعی دانست و «بايسته ی قطعی» يا قانون عملی را از منشاء آن استخراج کرد. کانت انسان را دارای چنين خصوصياتی می داند و تصريح می کند که هر ذات خردمند، تنها چيزی است که به منزله ی غايتی فی نفسه وجود دارد و نه به مثابه وسيله ای که اين يا آن اراده بتواند او را بطور خودکامانه در خدمت گيرد. بنابراين، انسان در همه ی فعاليتهای خويش، چه به او مربوط باشد و چه نباشد، هميشه بايد در آن واحد در مقام غايت در نظر گرفته شود. از همين رو به نظر کانت، همه ی اشياء دارای قيمت هستند و اين تنها انسان است که دارای حرمت و منزلت است. اين اصل را کانت به مثابه آغازه ای برای «بايسته ی قطعی»، بصورت گزاره ی زير فرمولبندی می کند: «چنان رفتار کن که بشريت را چه در شخص خود و چه در شخص هر کس ديگر، همواره همزمان به مثابه غايتی به شمار آوری، و نه هرگز فقط به مثابه وسيله ای».
گفتيم که کانت پرتويی تازه بر انديشه ی «حق طبيعی» دوره ی روشنگری می افکند. نزد او، حق طبيعی نه کارکردی توصيفی يا تشريحی، بلکه کارکردی هنجاری دارد و نمی تواند از طبيعت جسمی و روانی انسان مشتق شود، برای کانت روشن است که چنين حقی، فقط بايد حقی بنيانگذار يا تأسيسی از طرف انسان و به عبارت روشن تر «حق خرد» باشد. به نظر کانت، حق طبيعی، مبتنی بر اصلهای پيشينی يا آزاد از تجربه (آپريوری) است. کانت ميان حق طبيعی آزاد از تجربه که همان حق خرد است و حق موضوعه يعنی حق وضع شده از طرف قانونگذار، پيگيرانه تفاوت قائل می شود. اگر حق موضوعه، از منظر سياسی و تاريخی چيزی نسبی است، اين امر در مورد حق طبيعی پيشينی صادق نيست. به اين اعتبار، حق طبيعی پيشينی، مستقل از شرايط فرهنگی، تاريخی، اجتماعی و دينی است و می بايست به مثابه حقی نامحدود و جهانشمول برای همه ی انسانها اعتبار داشته باشد. بنابراين اين حق، حقی بشری است. همانگونه که گفتيم، برای کانت اين حق بشری، به معنی حق برخورداری از آزادی است.
اگر چه کانت در نکته ی ياد شده، با روسو هم نظر است، اما تعريف ويژه ی خود را از آزادی ارائه می دهد. وی مرزهای آزادی را از هر دو سو تعيين می کند. آزادی فردی هر کس، حدود خود را در آزادی همه ی افراد ديگر می يابد. بنابراين آزاديهای مورد ادعای انسانها، متقابلا" يکديگر را محدود می سازند. به اين ترتيب، کانت در ژرف انديشی خود، به مفهوم ويژه ای از حق می رسد و آن را جامعيت شرايطی تعريف می کند که تحت آن، اختيار اين فرد با اختيار فرد ديگر، بتواند بر پايه ی يک قانون عمومی آزادی با هم تلفيق گردد. وی از اين تعريف، قانون عمومی حق را استنتاج و آن را بصورت اين گزاره فرمولبندی می کند: «چنان رفتار کن که کاربرد آزاد اختيار تو بتواند با آزادی هر کس ديگر، بر پايه ی يک قانون عمومی پا بر جا باشد».
نتيجه گيری فوق بسيار پر اهميت است، چرا که معيار، قانون عمومی فرموله شده ای است که بالقوه می تواند به واسطه ی بصيرت انسانی، از طرف جمع مورد پذيرش قرار گيرد. اما اين قانون عمومی فرموله شده، نه يک قانون موضوعه، بلکه يک هنجار قانونی بنيادين با اعتبار همگانی و متعهد کننده ی جمع برای همه ی قوانين موضوعه محسوب می گردد. همين خصلت غيرموضوعه بودن اين قانون به مثابه يک هنجار بنيادين است که پيش شرط لازم را برای تأسيس يک دولت برحق و مشروع فراهم می آورد. تمام هنجارهای ديگر و نيز قوانين موضوعه، می توانند بر شالوده ی اين هنجار بنيادين استوار گردند و بدينسان هنجار بنيادين حقوق بشری، همواره اعتبار خود را حفظ می کند.
ساير اصل هايی را که کانت در کنار اصل آزادی به عنوان اصل های برتر نام می برد ـ مانند برابری و استقلال ـ قوانينی نيستند که دولت وضع کرده باشد، بلکه اصل هايی هستند که مطابق اصلهای ناب خرد ناشی از حق بشری، اصولا" تأسيس هر دولتی را ممکن می سازند. به عبارت ديگر، هيچ دولتی نمی تواند قوانين بنيادي يا هنجارهای حقوقی ياد شده را وضع و يا اعطا کند، بلکه بر عکس، هر دولتی اگر بخواهد دولت بر حق و مشروع باشد، بايد اساسا" مطابق آنها ايجاد شده باشد، وگرنه دولتی مستبد يا جبار است.
به اين ترتيب، اين کانت است که روشن می سازد که دولت چنانچه بخواهد دولت قانونی و مشروع باشد، اجازه ندارد اصل حقوق بشر را خدشه دار سازد، چرا که اين اصل، شرط امکان وجود خود دولت است. می توان گفت که مسير استدلال، از طرف کانت چرخش می يابد: اين دولت نيست که بايد آزادی و حقوق شهروندی را رعايت کند، بلکه بر عکس، آزادی و حفظ حقوق تک تک افراد و همه ی شهروندان است که تنها پايه ی حقانيت هرگونه دولت قانونی و مشروع را می سازد.
اين استدلال کانت، پيامدهای گسترده ای برای انديشه ی دوران جديد دارد: پاسداری از حقوق بشر و آزادی، به معيار و سنجيدار حقانيت هر دولتی که بخواهد دولت قانون باشد تبديل می گردد. اين تکانه ی فکری، ما را لااقل در قلمرو نظريه های فلسفی درباره ی حقوق بشر، تا دوره ی کنونی به پيش می راند. انديشه ی بشري به ياری کانت، در حوزه ی فلسفه ی حقوق بشر، صاحب هنجاری حقوقی و نيز هنجاری بنيادين برای بنيانگذاری دولت می شود که همزمان معياری برای حقانيت دولت محسوب می گردد. به اين ترتيب، گزافه گويی نيست اگر ادعا کنيم که کانت مباحث نظری حقوق بشر را به سطحی ارتقاء می دهد که حتا امروزه نيز ميزانی برای بسياری از انديشه پردازان فلسفه ی حقوق بشر به حساب می آيد.
آزادی به مثابه حق بنيادين بشری در انديشه ی کانت، دربرگيرنده ی نکات زير است:
۱. هر انسانی مختار است نيکبختی خود را از راهی که مناسب تشخيص می دهد جستجو کند، مادامی که حق آزادی ديگران را که در جستجوی نيکبختی خويشند، خدشه دار نسازد. به عبارت ديگر، انسان اجازه ندارد آن قانون عمومی را که آزادی تک تک افراد تنها در چارچوب آن می تواند پابرجا باشد، نقض کند.
۲. برابری انسان ها يک اصل بنيادين است و امتيازات موروثی يا اجتماعی در توجيه نابرابری قانونی معنا ندارد. به اين مفهوم، همه ی شهروندان مستقل از جايگاه اجتماعی خود، در مقابل قانون برابرند.
۳. هر شهروندی حق مشارکت در امور سياسی و قانونگذاری را از طريق حق رأی خود داراست.
در جمع بست اين ملاحظات می توان گفت که نظريه ی «قرارداد دولتی» که در ژرف انديشی های توماس هابس مطرح شده بود، نزد کانت به پيش شرط اجتناب ناپذير يک قانون اساسی حقوقی و شهروندی تبديل می گردد. به اين ترتيب، کانت نيز استوار بر زمين سنت روشنگری در مورد نظريه ی قرارداد ايستاده است. اما برای کانت بيش از رهروان فکری پيشين آشکار است که تصور يک قرارداد دولتی، هرگز به معنی يک واقعيت تاريخی نيست که زمانی در جايی رخ داده يا بايد رخ دهد. برای کانت، «قرارداد دولتی» صرفا" يک «ايده ی خرد» است و کارکردی تنظيمی دارد. اين ايده از يک طرف دارای اين کارکرد است که قانونگذار را متعهد می سازد تا قوانين را چنان وضع کند که گويی از اراده ی متحد تمام مردم برخاسته است. و از طرف ديگر، دارای اين کارکرد است که هر شهروندی را آنگونه بنگرد که گويی به اراده ی متحد تمام مردم رأی مثبت داده است.
بنابراين طبق نظر کانت، دولت بايد همواره چنان رفتار کند که مردم بتوانند حقانيت و مشروعيت آن را مورد تأييد قرار دهند. مادامی که دولت چنين رفتار می کند، محملی حقوقی برای مقاومت قهرآميز عليه آن نيز وجود ندارد. وظيفه ی اپوزيسيون و مقاومت، در چارچوب «آزادی قلم» محدود می ماند. به عبارت ديگر، هر شهروندی مجاز است نظريات انتقادی خود را در معرض داوری افکار عمومی قرار دهد. به اين ترتيب می توان تشخيص داد که آزادی عقيده و بيان نزد کانت، دارای ارزشی کانونی است. کانت وجدان آگاه و بيدار اجتماعی را مهم ترين نهاد کنترل قدرت به حساب می آورد.
آخرين نکته ای که می توان در انديشه های حقوق بشری کانت به آن اشاره کرد، گرايش جهانشهری اوست که نتيجه ی نگاه او به انسان به مثابه غايت به ذات است. برای کانت، موضوع حقوق بشر را نمی توان به مناسبات داخلی يک کشور محدود ساخت. چرا که حق بشری، حقی است که به هر انسانی به دليل انسانيت او تعلق دارد. «ايده ی بشريت» در نظر کانت، دربرگيرنده ی هر فرد انسانی است. به اين اعتبار، کانت نخستين فيلسوف روشنگری اروپاست که پيگيرانه خواهان ايجاد يک «جامعه ی شهروندی جهانی» است. کانت از طريق ايجاد چنين نهادی، در پی جلوگيری از بروز منازعات نظامی و جنگهای خانمانسوز است. وی ضرورت ايجاد «قوانين بين المللی» را برای متعهد ساختن همه ی دولتها يادآور می شود و تصويب چنين قوانينی را در خدمت ايجاد «جمهوری جهانی» می داند. به نظر کانت، حقوق بشر جهانشمول و تقسيم ناپذير است و برای کل خانواده ی بزرگ بشری اعتبار دارد... بهرام محبی .greenrights.ir



